تبليغاتX
من و عشقم

من و عشقم

عاشقانه های من وعشقم

بازم من نوشتم ...

دلی به روشنی باغ ارغوان دارم

که با طلوع صدا می کند هزاران را

و چشم های من آن چشمه های تنهاییست.

 

به دست سوخته نیلوفران رود آرام

و پای بر فلقی سبز

                         وه چه بیدارم!

شکوه قله چه بیهودست

و این سلوک حقیر

 

برای رفتن باید همیشه جاری بود

و در تمامی ظلمت

شکوه سرخ گلی شد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 22:38  توسط من  | 

خون عشق ...

                                 

خون عشقت در رگانم مانده است

عطر نامت در دهانم مانده است

روزو شب خيره به راه انتظار

چشمهاي خونفشانم مانده است

در تب تنهايي خود سوختم

اتشي در استخوانم مانده است

ايل شادي از دلم کوچيد و رفت

غصه هاي بيکرانم مانده است

مثل بغض مرغ عشقي در قفس

حسرتي در عمق جانم مانده است

فصل سبز آشنايي ها گذشت

وسعت زرد خزانم مانده است

رفتي اما با ضريح پاک عشق

دستهاي ناتوانم مانده است

شعر هم درد مرا درمان نکرد

حرف آخر بر زبانم مانده است

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:30  توسط من  | 

                                         

                       

 

عشقبازیبه همین زیباییست

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با روحی

کار همواره ی باران با دشت

برف با قله ی کوه

رود با ریشه ی بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف پریشان یار...

عشقبازی به همین آسانی است

دو کبوتر با هم

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

عشقبازی به همین آسانی است

که دل آرام و تسلا و مسیحای کسی باشی

و بپیچی همه را لای احساس حریر

و گره عشق به آنها بزنی

عشقبازی به همین آسانی است ........

دوستی و دستی و نوازشی

عشقی و یاری و هم نفسی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 11:44  توسط من  | 

دلتنگی های شهاب

درست مثل دو تا غریبه

از حالا از کنار هم خواهیم گذشت...

 

داشتم فکر میکردم اگه یه بار دیگه توی خیابانی، مجلسی جایی همدیگه رو ببینیم چه برخوردی صحیحه؟ از نظر من تنها برخورد صحیح اونه که یکبار محکم بزنم زیر گوشش... نمیدونم چرا هوس همچین چیزیو کردم.

شاید فقط به خاطر اینکه داشت منو دیوانه میکرد بس که دنبالم می اومد و میگفت دلم تنگ شده ولی الان ماههاست که هیچ خبری ازش نیست...

یعنی ممکنه همه احساساش دروغ بوده باشه؟ من اینقدر احمق بودم واقعا؟


            

اوج سادگي و ضربان بي نقص قلب،‌ يك خلاء بزرگ در ميان دل يك آدم بزرگ... چيزي كه نه قابل بازيافت بود و نه من به دنبال برگرداندنش بودم، اما در نزده آمد و همانطور بي خبر هم دوباره بيرون خزيد و تنهايم گذاشت.

شك ندارم كه براي استناد به مبداء احساسات در آن لحظه،‌ نه آن آدم اهميت دارد و نه آن عشق، فقط حك شده‌هاي تاريخچه‌ي زندگي خود آدم‌ها هستند كه ناگاه خودشان را به رخ مي كشند، آب يخ روي سرتاپايت مي ريزند و مي روند... نه برگشتني‌اند و نه برگشتنشان لطفي دارد،‌ ماهيت‌هاي جديدي كه فقط به درد نوستالژي مي خورند و لذت خاصش،‌ فقط نوستالژي.
***

خوردن يك شكلات يا بوييدن يك عطر درست وسط يك جمع مي تواند تورا به هزاران سال قبل و هزاران حس غريب ببرد. شايد كه افكارت را هم درگير كند و هزاران سئوال از خودت بپرسي كه آيا آن كاري كه آن زمان انجام دادم درست بود. و باز پشيماني و باز حسرت بازگشت زمان ... تمام احساساتي است كه براي هر كسي اتفاق مي افتد.

***

من فکر می کنم احساسات نه کهنه می شوند، نه از یاد می روند. فقط می روند در پستو ذهن پنهان می شوند و هر بار صندوقچه را باز کنی با همان شوق و طراوت مستت می کنند

***


My Immortal

I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have
All of me

You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bound by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me

These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase

I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:2  توسط من  | 

بازم نامه برای ... اما من که تنهام

بعضی وقتا، وقتایی که همه دور و برم هستن تازه بیشتر میفهمم که چقدر جات خالیه... بیشتر دلم برات تنگ میشه
آره
نمی شه فراموش کرد... نمی شه تمومش کرد
همیشه می گفت:
گذشته رو ورق نزن... تمامش کن و به آینده فکر کن
اما، نگفت چه جوری... منم نمی دونم

                                       


هرزچند گاهی قلبش پر می کشید..

نه به اندازه روزهای اول ولی خوب پر می کشید...

دیوانه کننده است... به هیچ عنوان دلش نمی خواست به چند ماه پیش بر گردد... به روزهایی که تنهایی داشت در منجلاب دست و پا می زد. به روزهایی که مشاوری همدمی و دوست همرازی نداشت.. به روزهایی که به سختی می کوشید تا رهایی یابد... به روزهایی که تمام قوای وجودیش را بکار گرفته بود که یکبار دیگر برخیزد.. که یکبار دیگر گام بردارد... راهی شود... شاید هم اهلی...

 

از خدا میخواست که لیاقت خوشبختی و عشق واقعی را به او اعطا کند. این بار راستین باشد همیشگی باشد و تنهایش نگذارد...

خدایا امکانش هست؟

         


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 15:41  توسط من  | 

ادرس من

                  برای ارتباط با من و دیدن اطلاعات شخصی من به وبلاگ زیر مراجعه کنید

                                        www.manbarayeto.blogfa.com   

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:18  توسط من  | 

                       

خدانگهدار عزیزم اما نمیشه باورم

تویه چشام نگاه نکن این لحظه های اخرم

آخه چطور دلم بیاد چشماتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره

یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره

خدانگهدار عزیزم

خدانگهدار عزیزم دارم میرم از این دیار

اینجا کسی منو نخواست تو هم منو تنها بزار

اینجا غریب بودم ولی هیچکی نپرسید از کجام

مسافرم باید برم گریه نکن خدا نخواست

دوستم نداشتی اما من عادت کردم به بودنت

غریب بودم نامردمان تورو ازم ربودنت

میرم ولی بدون فقط تویی دلیل بودنم

مهمون نوازی کردنات منو از اینجا روندنات

میرم ولی گریه نکن نزار از عشقت بمیرم

شاید تو اوج بی کسی با عکست آروم بگیرم

میرم ولی بدون یکی خیلی تو رو دوست داره

یکی که ار دوری تو سر به بیابون میزاره

خدا نگهدار عزیزم......

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:19  توسط من  | 

نامه ای به ... (اما من که تنهام)

 

                    

 وقتی که برای اولین بار چشمان زیبایش را دیدم
 وقتی که برق صداقت، مهربانی و شور و شوق بهاری را در چشمانش دیدم
 ندایی در دلم گفت: او خودش است. همانی که سالها به دنبالش بودی.
 همان فرشته ای که هر شب در خواب و رویا در انتظارش بودی
 و اکنون در مقابل تو نشسته است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 22:7  توسط من  | 

خداحافظ ...

                                                     

                               

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه باروني نمي توني
...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!

 

خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:54  توسط من  |